X
تبلیغات
دل نوشته ها

دل نوشته ها

ای داد...............

 


معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و

 با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من

دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 10 PM  توسط Mahdieh  | 

سپندار مذگان

 

ولنتاين يا سپندار مذگان هر دو بهانه اي است براي پاس داشتن عشق كه در هر مكان و زماني امري زيبا و پسنديده است اين درست ...

اما

چه بهتر كه ما فرهنگ ايران را نيز پاس بداريم و اينم بدونيم كه 

اگر انگليس ۸۰۰ سال پيش توسط دزدان دريايي كشف شد.

و فرانسه تاريخي ۱۰۰۰ ساله داره

و صد البته قديميترين اين كشورها يونان با قدمتي ۲۸۰۰ ساله است

در حالي كه اين جشن (سپندارمذگان - روز بزرگداشت زن و زمين)   ۵۰۰۰ سال پيش در ايران برگزار مي شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 2 PM  توسط Mahdieh  | 

عکس های لو رفته از یه مراسم پارتی

سلام دوستای گلم

این عکسا از یه مراسم پارتی که لو رفته گرفته شده

حتما حتما ببینین

من که کلی خوشم اومد ازشون

البته من هم از یه سایت در آوردم این عکسارو

حتما ببینین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 3 PM  توسط Mahdieh  | 

یادمان باشد!!!!!!!!

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ، نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد کسی را ، یادم باشد قلب کسی را نشکنم 
یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد باید در برابر فریاد سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم ، یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم ، یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هرکس فقط به دست دل خودش باز می شود ، یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت ، یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم ، یادم باشد با کسی دشمنی نکنم تا شاید روزی دوسم شود یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا" با مشت بر فرقم نکوبم ، يادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمنداند و همه می توانند مهربان و دل سوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات...
(بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم.)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10 PM  توسط Mahdieh  | 

شعر زیبای حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به وی تقدیم به شما

 

حمید مصدق خرداد  ١٣۴٣

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

............................................................................................

پاسخ زیبای فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم

و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10 PM  توسط Mahdieh  |